دل نوشته های شاکریان

****************************************

الان ساعت ۴ صبح  ، تاریخ ۴ آبان۹۳  هست. با صدای سرفه ی دخترم سوگند بیدار شدم. چه جالب! منی که شب ها از شدت خستگی با صدای انفجار بمب هم محال بود بیدار شم ، الان بیدار شدم دیدم سوگند خوابیده و همون طور که به چهره ی معصومش نگاه می کردم به این فکر می کردم که آدم به خاطر عشقش چه کارهایی که می‌کنه !!! نمی دونم چی شد ولی یکدفعه یاد اون عشق دیگم هم افتادم ، فکر بد نکنید ! منظورم عشق به تدریس ریاضی بود . تو چند لحظه تمام سال‌های اخیر در ذهنم مرور شد. یاد دوم دبیرستان افتادم که روز‌های یکشنبه می‌رفتم خونه‌ی دوستم تا بهش ریاضی درس بدم. یا سوم دبیرستان که تمرین‌های ریاضی رو توی کلاس واسه بچه‌ها حل می‌کردم و از شنیدن این جمله که ” مهدی جان تو بهتر از معلممون توضیح میدی ” چه حس خوبی بهم دست میداد….. در مورد پیش دانشگاهی دوست ندارم حرفی بزنم! چون پر از اتفاقات بد بود که خدانکنه حتی برای دشمنم هم پیش بیاد!!!

اما شروع عشق من به تدریس دقیقاً از روز بعد کنکورم شروع شد. فکر کنم ۱۴ تیر بود روزی که وقتم آزاد شده بود و نمی‌خواستم حتی یک لحظه رو برای رسیدن به آرزوم یعنی معلم شدن رو از دست بدم. تابستان بعد کنکور فکر کنم هرچی جزوه و کتاب آموزشی گیرم می‌اومد به عشق معلم شدن می‌خوندم . یادمه رفتم یه برگه تبلیغاتی تایپ کردم و ازش ۲۰۰۰تا  کپی گرفتم و شب‌ها ساعت ۱۲ میرفتم به در و دیوار خونه‌های مردم می‌چسبوندم . اونم با یک چسب قدیمی به نام سیریش!!

جا داره از همه‌ی افرادی که صبح‌ها دو ساعت وقت می‌گذاشتند تا با هزار تا بدبختی برگه‌های من رو از روی دیوار خونشون بکنند عذر خواهی کنم!!

بالاخره پرنده ی شانس روی شونه‌های من هم نشست و در سن ۱۸ سالگی با اینکه سیبیلام تازه سبز شده بود موفق شدم توی دوتا دبیرستان و دوتا آموزشگاه علمی ، ریاضی تدریس کنم . از اونجا که زندگی من وارد مرحله‌ی جدید خودش شده بود ، عشق به تدریس ریاضی تمام وجودم رو پر کرده بود و هر شب به رویاهای بزرگم فکر می‌کردم ، به اینکه توی آموزش کشور تاثیر گذار باشم، به اینکه روزی بتونم ریاضی رو برای  همه  به یک درس دوست داشتنی تبدیل کنم و هزار تا رویای دیگه …..

تا اینکه در سال ۸۵ اولین دپارتمان تخصصی ریاضی تجربی مشهد رو ایجاد کردم.

راسته میگن برای رسیدن به هر چیزی باید بهایش رو بپردازی ، من برای رسیدن به رویا‌هایی که همیشه در سر داشتم بهای سنگینی رو پرداختم ، زانو درد شدم! معدل دانشگاهم به ۱۵ رسید ! رشته دانشگاهی‌ام را عوض کردم ! فرصت نکردم با دوستام برم فوتبال ، شنا و…

من آدمی هستم که این همه چیز رو از دست دادم برای رسیدن به یک هدف بزرگ… مطمئنم هیچ وقت از تلاش برای رسیدن به هدفم دست نمی‌کشم.

دوستانی که همش میگن این پسره بی‌سواده ، تحصیلات خوبی نداره ، فلان درس دانشگاهی رو ۱۴ شده ، نیرو‌های غیر رسمی جاشون توی آموزش و پرورش نیست و… امیدوارم روزی واقعیت رو ببینن و بگن : این جوون عاشقه، عاشق تدریس، عاشق کمک کردن به دیگران و مفید بودن تو جامعه….

صدای اذان صبح میاد خدایا به من این انرژی رو بده تا همه‌ی کسانی که سوار قطار پزشکی دپارتمان شدند رو به مقصد برسونم ، خدایا من رو بخاطر تمام لحظاتی که سر کلاس بودم و نمازم دیر شد ببخش.

خدا جون شرمنده باید برم سوگند باز داره سرفه می کنه !!!

مهدی شاکریان